صفحه اصلي
    داستان ارواح
    درمان های روحی
    ماوراء الطبیعه
    گوناگون
    ارواح


New Page 2

مستاجر


دیگر تمرینهای رویا دیدن آن طور که به آن عادت کرده بودم نبود.دفعه بعد که دون خوان را دیدم، مرا زیر نظر دونفر از زنان گروهش قرار داد: فلوریندا و زولیکا، دو وابسته نزدیکش . آموزشهای آنها به هیچ وجه درباره خوانهای رویا دیدن نبود، بلکه در مورد طرق گوناگون کاربرد کالبد انرژی ببود و تمام این تمرینها به اندازه کافی طولانی نبود تا برایم ماثر واقع شود. به نظرم می رسید بیشتر علاقه دارند مرا بیازمایند تا اینکه بخواهند چیزی به من یاد بدهند.وقتی از دون خوان در باره این حالت امور پرسیدم ، او گفت :
-   دیگر چیزی نیست که بتوانم درباره رویا دیدن به تو یاد بدهم. وقت من در دنیا به پایان رسیده است ولی فلوریندا خواهد ماند. او تنها کسی است که نه فقط تو بلکه تمام کارآموزان دیگرم را راهبری می کند.
-   تمرینهای رویا دیدنم را پیش خواهم برد؟
-   این را دیگر نمی دانم ، او هم نمی داند همه چیز بستگی به روح ، بازیگر واقعی دارد. ما خودمان بازیگر نیستیم. بیشتر همچون بازیچه ای در درستهای او هستیم. با پیروی از دستورهای روح باید به تو بگویم که خوان چهارم رویا دیدن چیست، هر چند دیگر نمی توانم تو را به آنجا راهبر شوم.
-   فایده آنکه که کنجکاوم کنی چیست؟ ترجیح می دهم ندانم.
-   روح این کار را به من یا تو واگذار نمی کند. باید چهارمین خوان رویا دیدن را برایت تصویر کنم ، حال چه دوست داشته باشم و چه نداشته باشم.
دون خوان توضیح داد که کالبد انرژی در چهارمین خوان رویا دیدن به مکان های خاصی سفر می کند و سه راه برای استفاده از چهارمین خوان است: نخست سفر کردن به مکانهای واقعی در این دنیا است؛ دوم سفر به مکانهای واقعی در خارج از این دنیا؛ و سوم سفر به مکانهایی که فقط در قصد دیگران وجود دارد. او اظهار داشت که آخرین آن یکی از مشکلترین و خطرناکترین آنها و بشدت مورد علاقه ساحران کهن بوده است.
-   می خواهی با این شناخت چه کنم؟
-   فعلا هیچ کنارش بگذار تا وقتی لازم داشتی.
-   منظورت این است که خودم بدون کمک هم می توانم از خوان چهارم بگذرم؟
-   اینکه بتوانی یا نتوانی آن را انجام دهی به روح بستگی دارد.
ناگهان موضوع را عوض کرد. به هر حال این احساس را در من ایچاد نکرد که باید بکوشم تا خودم به خوان چهارم برسم و از آن بگذرم. 
بعد دون خوان آخرین وقت ملاقات را با من گذاشت تا آن طور که او می گفت آخرین بدرود ساحران را به من ابلاغ کند؛ یعنی آخرین مرحله تمرینهای رویا دیدنم را. گفت که در شهر کوچکی در جنوب مکزیک به ملاقات او بروم، در جایی که او و یاران ساحر وی می زیستند.